اون که از شاخه عمر منو با سنگ غم انداخته بود.
اون که بر جون و دلم مثل سرمای خزون تاخته بود .
منو نشناخته بود ..........
آخه رنج و غم درد کارمو ساخته بود.
منو نشناخته بود......
|
اون که از شاخه عمر منو با سنگ غم انداخته بود. اون که بر جون و دلم مثل سرمای خزون تاخته بود . منو نشناخته بود .......... آخه رنج و غم درد کارمو ساخته بود. منو نشناخته بود...... + نوشته شده توسط fatemeh در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت
22:28 |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم ، -که چرا، - خانه کوچک ما سیب نداشت ... + نوشته شده توسط fatemeh در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت
22:7 |
به ندای درونت گوش بده.... در زندگی ناگزیر از انتخاب های هستیم که آسان نیستند . از آن هراسانیم که هر تصمیم ما ، آزرده کند کسی را که دوست می داریم . در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم ، اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم ، به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت . به همان ندایی گوش کن که به درستی آن باور داری، و استوار از آن دفاع کن . آری اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست . -Bethanie jean brevik
+ نوشته شده توسط fatemeh در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت
22:5 |
|
|