تبليغاتX
زیبا ترین قلب دنیا

 

مراقب افکارت باش ، چون افکارت ، گفتارت را می سازد.

مراقب گفتارت باش ، چون گفتارت ، اعمالت را می سازد.

مراقب اعمالت باش، چون اعمالت ، عادت هایت را می سازد.

مراقب عادت هایت باش ، چون عادت هایت ، شخصیتت را می سازد.

مراقب شخصیتت باش ، چون شخصیتت سرنوشتت را می سازد.

وبالاخره خیلی مواظب خودت باش این خیلی مهمه!!!

+ نوشته شده توسط fatemeh در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 20:48 |

 

کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری .......

دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری.....

شونه کی مرحم هق هقت می شه دوباره.. ....

از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره….. ..

برگ ریزونا ی پاییز کی چشم برات نشسته.....

از جلو پات جمع می کنه برگای زردو خسته ......

کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا .......

تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا....

 

+ نوشته شده توسط fatemeh در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 17:22 |

 

بهم اطمینان بده که راهی رو که درپیش گرفتم منو به مقصد می رسونه . بهم اطمینان بده که کمکم می کنی وباهام همسفری تا آخر جاده ، خیالم رو راحت کن کاری کن که از هیچ چیز نترسم . بهم یاده بده که گول نخورم.

 بهم اعتماد به نفس بده و کمکم کن بتونم به خوبی بهت اعتماد کنم !

بگو با صدای بلند بگو ، این راسته که هر جا برم باهام میای...

بهم قول بده اگه یه وقتی پام سر خورد نذاری بیفتم ته دره بیا و برام رفیق نیمه راه نشو . اینو از همین جا قول بده

قول بده تا لب مرز مقصد ، تا لب مرز لبخند، نه! اصلا تا ابد بامن ومال من باشی.

 

+ نوشته شده توسط fatemeh در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 13:14 |

 

کنار دشت اقاقی ها تورا از یاد نخواهم برد تا روزی که از یادت نروم .

کنار دشت اقاقی ها همیشه چشم براهت خواهم ماند تا درنگاهت بشکفم ویا خود رادر کنار بودنت احساس کنم .

بگو پژواک صدایت را دوباره کی خواهم شنید تا از این پشم انتظاری لذت ببرم .

بگو دوباره کی سراغم را می گیری تا در این لحظات شمع وجودیم آب نشود .

ومن :

همیشه به یادت خواهم ماند تا در در دشت اقاقی هایم جوانه بزنی ومن شاهد این زیبایی تو باشم .

بگو تا نگویند این چشم انتظاری بس بیهوده بود. ومن هرگز تورا ندیدم !.

واین چشم انتظاری بس بیهوده تر از آنی بود که تو حتی فکرش را بکنی......

این مطلب رو از خودم در وکردم می دونی کی پارسال روز تولدم واسه تولدم اینو واس خودم گفتم

فکر کنم اولین مطلبی بود که ا زخودم گفتم(البته مطمئنم )  خیلی هم دوستش دارم ..... تو چی......... خوشت اومد ؟(شاید از نظر ادبیات اشکال داشته باشه ببخشیدمن که اینکاره نیستم نمی دونم چی شد که به ذهنم خطور کرد)

 

 

+ نوشته شده توسط fatemeh در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 14:53 |

قلب انسان همیشه در گرو نگاه های دیگران قرار می گیره ولی نمی دونه که آیا اون نگاه ها ارزش والای انسانی رو دارن یا نه .

برای اینکه به این موضوع  پی ببرید باید به علائمی که از چشمها ساطع می شه توجه کنید.

البته هر شخصی نگاه های طرف مقابل رو درک می کنه.

ولی اگه عقل به احساس مسلط باشه درگیر نخواهد شد .

چیزی که" زجرم" میده و منو ناراحت می کنه  ( گرفتی تیکه رو )

 اینکه هرچی به این علائم و نگاه ها فکر می کنم نمی تونم به اندازه کافی احساس طرف مقابل رو درک کنم ! 

و این موضوع باعث می شه طرف مقابل عصبانی بشه وخودم هم زجر بکشم !

+ نوشته شده توسط fatemeh در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 14:49 |

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد . جمعیت زیادی گرد آمدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : «اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست»

 مرد جوان ، و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید ،  اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنهاشده بود : اما آنهابه درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند. و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهایی عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.

مردم با نگاهی خیره با او مینگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطو ادعا می کند که قلب زیباتری دارد!

مرد جوان به قلب پیرمدد اشاره کرد و با خنده گفت :

تو حتما شوخی می کنی.......

قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است پیرمردگفت: قلب تو ، سالم به نظر می رسد ،

اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم . می دانی، هرکدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهایی عمیق هستند . گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند که داشته  ام امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با تکه های که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند....

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر شد، به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود ، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد، دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود . عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

+ نوشته شده توسط fatemeh در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 2:59 |

شخصی به همسرش می گوید:

من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم . اما این عشق نیست گرسنگی است . شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید.

 عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد..

در عشق هیچ اجباری نیست.

عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن برای اینکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن !

+ نوشته شده توسط fatemeh در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 2:56 |

 

گفتند  :   :شکست یعنی تو یک انسان درهم شکسته ای!

گفتم   :   نه شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام

گفتند  :  شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای!

 گفتم  :  نه! شکست یعنی هنوز چیزی یاد نگرفته ام

گفتند  :   شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای !

گفتم   :  نه شکست یعنی من به انداره کافی جرات و جسارت داشته ام

گفتند   :  شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی!

 گفتم   : نه شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم .

گفتند   :  شکست یعنی تو حقیر و نادان هست !

گفتم    :  شکست یعنی من هنوز کامل نیستم

گفتند  :  شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای!

گفتم  :   نه ! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .

گفتند  :   شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفتم  :   نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم .

و آفرین به این اراده من که باورش دارم شما چی ......................

 

 

+ نوشته شده توسط fatemeh در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 2:51 |

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد درجواب گفت:

به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور امادر هنگام عبور ازگندمزار، به یاد داشته با ش؟ که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید چه آوردی

و شاگرد با حسرت جواب داد هیچ!

هر چه جلو می رفتم ،خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم

استاد گفت عشق یعنی همین !

شاگرد پرسید :پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که :

به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور .اما به یاد داشته با ش

که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !

شاگرد رفت و پس ازمدت کوتاهی با درختی برگشت .استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم .ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم

استاد با ز گفت ازدواج هم یعنی همین !!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط fatemeh در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 2:51 |